سلام دوستان
درد فروریختن رو باید حس کنی تا دوباره بتوانی برخیزی....ژید
خیلی وقته میخوام بیام اینجاو براتون بنویسم وشما هم مثل همیشه همدرد وهمدلم باشین ودردباید بودن را لااقل با هم قسمت کنیم....ولی چکنم که حسی برای نوشتن وذهنی برای آفریدن این روزها برام باقی نمونده...نه اینکه فکر کنید شاخ غول رو دارم میشکونم یا فکر میکنم مشکلات فعلی منو تو دنیا هیچ کی نداره! نه خدا را شکر تا این درجه هنوز بیشعورنشدم ...البته مسائلی که تو این دوماه هم همه شاهدش بودیم دراین حس و حال بی تاثیر نیست ولی بی تعارف من از این مسائل اخیر با اینکه بشدت آسیب دیدم اما شوکه نشدم شاید چون حافظه تاریخی خوبی دارم ویا به قول دوستی حس ششم قوی...به هرحال مسائل ومشکلات عدیده ای هست که این روزها با اونا دارم دست به یقه میشم حالا یا اونا قویترن وما رو زمین میزنن یا ما برنده نهایی میشیم....
غرض از نوشتن این چند جمله همین بودکه بیام بگم دلم برای همه تون تنگ شده ودوستتون دارم چه اونایی که برام نظر میذارن چه اونایی که تو دلشون ما را به یاد میارن مخصوصا کیمیا ومهدی مهرنگار وهیدر عزیز واقعا از همه تون ممنونم دوستان ...من هروقت فرصتی برای خود بودن خودم پیدا میکنم میام وبهتون سر میزنم اگر نمیرسم نظری براتون بذارم با بزرگواری خودتون منو عفو کنید.....
راستی سالها قبل در دوران جهالت جوانی!تعدادی شر ورو سرودم که بعضی از اونا رو هنوز دارم شاید یک مدتی اونا رو بنویسم تا دست به نوشتنم باز بشه. تا نظر شما چی باشه؟ از امیر عزیز هم ممنونم همیشه باگفته های به موقع اش یادم میندازه کی هستم ودارم کجا میرم؟
درضمن وبلاگ ژوکر عزیزهم راه افتاد .کسانی که با نوشته هاش آشنا هستن میدونن چه قلم توانا وطنز گزنده ای داره.در پیوندهام میتونید پیداش کنید به اسم یادداشت های یک ژوکر...
تا بعد خدانگهدارتون
همیشه سبز باشید
