تبليغاتX
رشد تنها هدف آفرینش

مرد خردمندي از طريق قرعه كشي صاحب يك اتومبيل گران قيمت شد دوستان وخانواده او براي او بسيار خوشحال شدن و از او خواستند اين موفقيت را جشن بگيرد وبه او گفتند:

تو بسيار خوش شانسي واين بخت بزرگي براي توست!

مرد خردمند با لبخندي گفت:شايد!

يك ماهي گذشت ومرد با اتومبيلش جاهاي زيادي رفت ولذت برد تا اينكه يك روز راننده بي توجهي سر دوراهي با او تصادف سختي كرد و او با دست وپاي شكسته در بيمارستان بستري شد...

دوستان وخانواده اش به ديدنش امدند وگفتن: واي به راستي كه بدبياري بزرگي اوردي!

مرد خردمند باز لبخندي زد وگفت:شايد!

تا اينكه يكي از شبهايي كه در بيمارستان بستري بود  در محلي كه خانه اش قرار داشت رانش زمين رخ داد و خانه و ماشينش را به درون دريا برد روز بعد دوباره دوستانش به ديدنش آمدند وگفتند:واي مرد!تو چقدر خوش شانسي ديشب تو خانه ات نبودي وگرنه غرق ميشدي!

مرد با لبخندي به ارامي گفت:شايد!

شايد گفت اين مرد خردمند نشانه خودداري او از داوري وقضاوت نسبت به رويدادهاست و او بجاي اين كه به داوري در باره آنچه از كنترل او خارج بود بپردازد با پذيرش آنها وارد حوضه آگاهتر همسو با نظام متعالي تر جهان شد...راز زدگي همين است:

پذيرش بدون داوري ولي با هوشياري كامل

+ نوشته شده توسط مهلا قاسمی در جمعه بیست و دوم مهر 1390 و ساعت 21:28 |

.............خوب ما هم رفتيم ...راه رفته رو بايد رفت سفر تا ابد به طول نمي انجامد هرراهي را هم پاياني هست.....

دارم كوله بارم رو جمع مي كنم براي سفري ديگر و......

حسابي الان تو دلتون شاد شدن لابد دارين از شرم راحت ميشين نه؟ ولي كور خوندين!! دارم ميرم اما به يك خونه ديگه يك مكان ديگه و....

اميدوارم رفيق خوبي براتون بوده باشم تو اين چند سالي كه از عمر وبم ميگذره و لااقل اگر باري از دوشتان برنداشتم باري هم بر كوله بار سنگين زندگيتان تحميل نكرده باشم.........دوستتان دارم و مثل هميشه شاديتان را از بارگاه تعالي خواستارم........منتظر قدمتان در وب جديدم هستم. روزگار ما اسم وبلاگ جديدمه واينم آدرسش:

ruzegarma.wordpress.com

+ نوشته شده توسط مهلا قاسمی در پنجشنبه شانزدهم دی 1389 و ساعت 20:9 |
 

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا ميكرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد...

جمعيت زيادي جمع شده بودن قلب او كاملا سالم بود وهيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود.مردم همه تصديق كردن كه قلب او براستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند.

مرد جوان در كمال افتخار با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت...........

ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت: اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست!

مرد جوان وبقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند...قلب او با قدرت تمام مي تپيد اما پر از زخم بود.

قسمتهايي از قلب او برداشته شده وتكه هايي جايگزين آنها شده بود اما انها بدرستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده ميشد.در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه اي انها را پر نكرده بود........

مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند وبا خود فكر ميكردند كه چطور اين پيرمرد ادعا دارد كه قلبش زيباترين است؟!

مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد وگفت: تو حتما داري شوخي ميكني؟....قلبت را با قلب من مقايسه كن .قلب تو تنها مشتي زخم وخراش وبريدگي است............

پيرمرد گفت: درست است .قلب تو سالمتر به نظر ميرسد اما من هرگز قلبم را با تو معاوضه نميكنم!

ميداني هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشق ومحبتم را به او داده ام.من بخشي از قلبم را جدا كرده ام وبه او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه بجاي آن تكه بخشيده شده گذاشته ام.

اما چون عين هم نبوده اند گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم بسيار عزيزند چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند.بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند.اينها شيارهاي عميقي هستن كه گرچه دردآورند اما يادآور عشقي مي باشند كه داشته ام.اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام پر كنند...پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي در چيست؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد.در حاليكه اشك از گونه هايش سرازير ميشد به سمت پيرمرد رفت . از قلب سالم و جوان خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهايي لرزان به پيرمرد تقديم كرد.پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب زخمي وپير خودش را به جاي قلب جوان گذاشت.مرد جوان به قلب  تازه اش نگاه كرد، ديگر كاملا سالم نبود اما از هميشه زيباتر بود............

زيرا كه عشق از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود.............

 

+ نوشته شده توسط مهلا قاسمی در چهارشنبه هشتم دی 1389 و ساعت 21:9 |
 

در خانه اي سرد،بالاي خيابان ساليوان،

آخرين كسي كه شلوار فاق كوتاه مي پوشيد ،درشرف مردن بود

عينك آفتابي به چشم داشت وبه همين دليل كسي نميتوانست تشخيص بدهد

كه او گريه ميكرد يا نه؟

همه معتادها و همه علافها

و همينطور همه كافه دارها جمع بودن دور تختش

وصيت كرد: تا تكليف اموالش رو روشن كند

وآخرين كلمه ها را به زبان آورد:

كفش هايم را براي مادرم بفرستيد

بلوزم را به جالباسي آويزان كنيد

گيتارم را در ميدان واشنگتن بسوزانيد

براي اينكه هيچ گاه ياد نگرفتم كه آن را چگونه بنوازم؟

خانه ام را به يك آدم مستمند بدهيد

وبگوييد كه اجاره آن تمام وكمال پرداخت شده است

پولها و موادم را خودتان برداريد

ولي مرا با عينك آفتابي ام به خاك بسپاريد.

مرا با عينك آفتابي ام به خاك بسپاريد دوستان با عينك آفتابي ام...

گيتارم را در ميدان واشنگتن بسوزانيد ...ولي مرا با عينك آفتابي ام.....

جوجه خروس هايم را به كسي بدهيد كه آنها را ميخواهد

شعرهايم را به كسي بدهيد كه آنها را ميخواند

زير كافه برايم قبري بكنيدوآهنگ غم انگيز پخش نكنيد

همه را شاد وشنگول كنيد

در لحظه اي كه مردم،

مرا با عينك افتابي ام به خاك بسپاريد دوستان من ...با عينك آفتابي ام....

 

ما كفش هاي راحتي اش را پرت كرديم وسط خيابان

بلوزش را گذاشتيم همانجا روي زمين

گيتارش را فروختيم

در كافه گوشه خيابان

به كسي كه ميدانست چگونه آن را بنوازد.

موادش را دود كرديم

پولهايش را خرج كرديم

شعرهايش را دور ريختيم

باب، نوارهايش را برداشت

وتدي ، كتابهايش را

و من هم عينك آفتابي فكستني آن بدبخت را برداشتم از چشمش

گفت: مرا با عينك آفتابيم به خاك بسپاريد دوستان من...

با عينك آفتابي ام.....

 

شل سيلور استاين

 

+ نوشته شده توسط مهلا قاسمی در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 و ساعت 22:37 |


چه گويمت كه زسوز درون چه ميبينم

زاشك پرس حكايت كه من نيم غماز

 

اي كاش اي كاش اي كاش اي كاش....زندگي ما هم دراين اي كاش ها و صبوري ها به باد فنارفت....

 

امروز برام اتفاقي افتاد كه منو به يك نتيجه واقعي اما  تاسف بار رسوند  كه البته زياد هم برام سورپرايز نبود! شايد چون تو ذهن ناخودآگاهم به اين موضوعآ گاهي كامل داشتم...

 

ايني كه اينجا ميگم نه به قصد انتقاد يا قضاوت راجع به كسي باشه ها ...نه...اما يك حقيقته ...اين كه آدما حتي نزديك ترين كسانت بيشتر از اون كه نگران سلامت روح و روان تو باشن دلواپس سلامتي جسم وبدنت هستند! حالا عرفا برن هي خودشونو جر وواجر بدن كه بابا اين بدن پوسته اي بيش  نيست كه بايد گذاشت ورفت ...جوهره انساني آدمها به روح و روانشونه نه جسمشون!!!

بيمار ميشي البته جسمي-  چون شكر خدا بيماري روحي رو اصلا تشخيص نميدن!!  فقط كافيه يك نگاه كوتاه به چشمات بندازن تا عمق غم واضطراب رو از اونا تشخيص بدن حتي با كمترين درك از روحيات تووبا حرفاي صد تا يك غازشون حدااقل ديگه ازارت ندن!-  ازت ميپرسن حالت چطوره؟ انگار روبراه نيستي؟ صبح ساعت 10 پرسيدن ها وجواب هم دادي كه مثلا نه خوب نيستم!  بعد از ظهر همان روز، فرداش، دو روز بعد هفته بعد بعد باز همون سوال روبا همون لحن بارها ازت ميپرسن! وبارها تو جواب منفي ميدي !  فقط سوال وسوال همين ! انگار كسي وادارشون ميكنه با اين سوالات مسخره آزارتو بيشتر كنن  يكي نيست بهشون بگه: چرا از روي بيكاري وعادتي اما در ظاهر بخاطر دلسوزي ودلواپسي!!! سوالاتي ميكني كه خودت هم جوابش رو ميدوني! مگه از ديروز و روزهاي قبل ترش معجزه اي رخ داده كه بايد الان تغييري در اين حال ايجاد شده بشه؟! وجالبتر ميشه وقتي به فاصله يك روز بعدش به طبع روح و روانت هم دچار درد و تلاطم وحشتناكي ميشه... باز با همون لحن دلسوز وار! ازت ميپرسن : حالت چطوره؟!بهتري كه؟! و البته هنوز منظورشون اينه كه سرت يا معدت يا هرجاي بدنت كه درد ميكرد بهتر شده يا نه؟! اين يعني براي ما ادمها نفس بودن ارزش ماهوي داره نه چگونه  بودن ما....اينكه فقط تو رو ببينن جلو چشمشون باشي وظاهرا درد جسمي نداشته باشي براشون كافيه و همينو هم اوج دوست داشتن وعلاقه شون بهت ميدونن و وقتي شاكي ميشي البته تو دلت- چون گفتنش هم مسخره است و زبونم لال اگه از دهنت يهو در ره چيزي بگي عين گاگول بهت زل ميزنن!!- : كه بابا من قلبم آسيب ديده روحم مچاله شده درد دل دارم بغض داره خفم ميكنه دارم زير اينهمه فشار ميشكنم  له ميشم..... بابا من اصلا نميخوام حالم رو بپرسين كه ببينين زنده هستم يا نه؟من نميخوام نقش يك نعش زنده اما در حالا تعفن رو براتون بازي كنم ...بهشون بر ميخوره كه تو قدر نشناسي  مهرباني ودلسوزي ما را با  سردي و بي تفاوتي جواب ميدهي تازه اخم هم ميكني ؟! راست هم ميگن بنده هاي خدا...چون روح تو بدرشون نميخوره فكر وروان تو به اونا چه ربطي داره كه نگرانش باشن؟ بغض داري؟ خوب برو رقص پارتي كلوب ورزش چه ميدونم هر جهنمي دوست داري...  خسته اي؟برو بگير بخواب ...غمگيني؟بشين يك فيلم كمدي تماشا كن چند سايت جوك ببين ....تنهايي؟مهماني شب نشيني ديد وبازديد دوست وفاميل... عاشقي ؟ اينهمه بوي فرند وگرل فرند برو دوست شو باهاشون ازدرد عشق رها ميشي! و.... چرا ما بايد نگران  اين سوسول بازي هاي تو باشيم؟ اگه هم جاييت درد ميكنه خوب بگو بريم دكتر دارو بده خوب شي...  چه مرگته تو اخه؟..........نميدانم... اما ميدانم اينها نيست نه اينكه اصلا بدرد نخوره هااما كافي نيست ودرد درست از همينجا شروع ميشه... از اينكه دلسوزاي مهربون! نه تنها اينها را شكر خدا حس نميكنن ! به دردهاي اين چنيني تو هم دائم با رفتارهاي توهين آميزشون مي افزايند واينجاست كه طوفاني درونت بپا ميشود كه زندگي را با همه زيباييهايش در پيش چشمانت تيره و تار ميكند وجسمت را هم لاجرم از پا مي اندازد... نياز به داشتن كسي كه تو را در اين شرايط فقط بفهمد به خدا توقع زيادي نيست اما نيست ... نيست... انچه هست پست است الوده است زشت است براي مصلحتي است هر كه  وهر چه هست براي مصلحتي است به خودي خودش هيچ ارزشي ندارد چون همه چيز وهمه كس را براي سود ومصلحتي ساخته اند اين دنيا روبا عقل مصلحت انديش ساخته اند وبايد با عقل اين چنيني هم دران زندگي كني  وچاره اي نداري ومن هم گاه مجبورم چنين زندگي كنم اما چنين نيستم واين دوگانگي  زيستن مر ابه شدت رنج ميدهد............

دلم داره ميتركه ورم كرده تا حلقومم بالا اومده ميخواهم فرياد بكشم چنان كه دنيا هم بلرزه و با آن جانم هم از تنم بيرون بپرد ميخوام بدوم بزنم بشكنم مشت بكوبم به در وديوار بر سر زمين و آسمان وخدا فرياد بزنم  ...دلم ميخواهد ... نه ...دلم ميخواهد سرم را بر دامن پرمهر يار بذارم ودر زير نوازشهاي بيو قفه او و زمزمه محبت عاشقانه او به خواب ابد بروم.................  به خدا مرگ اصلا بد نيست احتضار بد است جان كندن دردناك است.....

 

اين قصه را الم بايد كه از قلم هيچ نايد

 

+ نوشته شده توسط مهلا قاسمی در دوشنبه پانزدهم آذر 1389 و ساعت 22:11 |
 

 ببخشید وسط شعرهای عمو شلبی مثل خروس بی محل یهو می پرم بیرون. اما من خدای حافظه ام ! مطمئن باشید اگه  همین الان این شعر رو براتون آپ نکنم تا فردا یک کلمه اش هم یادم نمی مونه!

چشم اين پرنده از خوابم نميپرد،روشنتر از همه چيز ،فردايي است كه درشبم خيس ميخورد

اين چه نگاهي است كه در صداي سكوتت لبخند ميزند؟ تو به انتهايي رسيده اي كه هيچ پايي به پايانش نمي نازد ،من اما به پايانت آنچنان نزديكم كه نقطه ات در  پي ام ميرود....

بوييدنت را از ياد برده ام ، ولي تا مي بيني ام چشمم پوست نگاهت را مي چشد...

كسي بيشتر از تو ابريم كرده تا وزيدنت را ببارم....اين هوا اين هواي خاكستري از پيش ميدانست كه چترم از جنس باران است ، و من خلوتم را هميشه در آفتاب خشك مي كنم تا ابري نشوم.پايان  كدام جمله ام كه از ياد آخرين نقطه هم رفته ام؟ چشمت كجاست كه گم شدنم ديده شود؟ قسم به دست بومي ات كه تو پاتر از همه جاده هاي جهاني...به سمت دردي كشيده ميشوم كه راندنم را از خوابش چيده است....

پيش از تولد پا به راه افتاده بودم ، رفتنم گرچه از ياد همه پاها رفته است.ميروم اما،تا از راه عقب نمانم چشمت را به ياد اشكم بينداز.هوا هنوز طوفاني است و من به خوابت نميروم تا خلوتم كني ...ما ،من و همه عقربه هاي خسته ،پيش از طلوع تشنگي به آب رسيديم ودر گرماي هم به خواب شبي رفتيم كه در عطشمان غروب كرد...شايد امشب كه حوصله هيچ لبي را در صدايم ندارم ، خبري از آفتاب ببارد...من شبم را روزي هزار بار در نگاهت ميشويم .بايد به خواب ميگفتم كه بي چتر از چشم آبي ات نگذرد.هواي دست كيست كه بر تنم مي وزد؟عبور ابر كيست كه بر لبم ميبارد؟ كاش شب را به اشك مي بستي تا فقر از تاريكيم نترسد .پايان ديروزم كجاست كه سالهاست شرمنده فردايم؟

 الان با خودتون میگین همون عمو شلبی رو بنویس تو شعر باشه پیشکشت! نه؟

 

+ نوشته شده توسط مهلا قاسمی در چهارشنبه سوم آذر 1389 و ساعت 20:18 |
 

پاهام گفتند : آهاي! بيا بريم رقص

زبانم گفت : بيا چيزي بخور

مغزم گفت : چه طوره يك كتاب خوب بخونيم؟

چشمهام گفتند : بهتره چرتي بزنيم

پاهام گفتند : نه بريم قدم بزنيم

پشتم گفت: بريم ماشين سواري

باسنم گفت : تا شما تصميم مي گيريد من مي نشينم اين گوشه!.....

 شل سیلور استاین

 

+ نوشته شده توسط مهلا قاسمی در شنبه بیست و نهم آبان 1389 و ساعت 22:6 |
 

 

 

دوستان نميدانم تو ايران چند آدم بزرگسال با نوشته هاي شل سيلور استاين يا عمو شلبي آشنا هستن؟ نويسنده بزرگسالي با قلبي كودكانه كه براي كودكان شعر و داستان مي نوشت اما مخاطبش به يقين آدم بزرگها بودن... مثل داستان جذاب شازده كوچولو اثر اگزوپري...من تو چند پست اخيرم ميخوام چند تا از نوشته هاي زيباشو براتون اينجا بذارم تا هم يادي از اون دوست خوبمون كرده باشم هم به خودمو شما يادآوري كنم با اين كه ما جسما بزرگسال محسوب ميشيم ولي كودك درونمون هميشه محتاج توجه  وياد ماست شايد اگه روزانه كمي هم به اون توجه كنيم بار خيلي از مشكلاتمون سبك تر بشه ...به اميد اون روز....

 

بعضي از مردم ناخن هاشونو مانيكور ميزنن

بعضي هاي ديگه هم سوهان ميزنن

اكثرا ناخن هاشونو از ته ميگيرن

ولي من همشونو كامل ميخورم!

بله ميدونم عادت زشتيه

ولي قبل از اينكه شروع به سرزنشم كنيد

يادتون باشه كه من هيچ وقت هرگز

دل كسي رو نخراشيدم......

 

+ نوشته شده توسط مهلا قاسمی در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389 و ساعت 19:2 |
 

تلواسه گنجشكها....وقتي روي سيم نشسته اند

دلواپسي هاي گوزني جوان....در فصل جفتگيري

زني كه براي اولين بار موهاي سفيدش را مي بيند

 اين آينه لعنتي.....اين آينه لعنتي...

آينده خلاصه سر ميرسد...حتي اگر خودت را بكشي....موهاي زن يكي يكي سفيد ميشوند....

گور پدر تمام پيشگوها....من  که بهتر از همه ميدانم زني كه هيچ وقت به تو لبخند نزد امشب با چند تومان كم وبيش سوار كدام ماشين خارجي خواهد شد؟!

يك روز آن طرف آينه زني را ديدم كه به من نگاه ميكرد....واين همه سرگذشت من شد...

يك قاب كهنه افتاد روي زمين شيشه اش شكست....عكسش اما خراش هم برنداشت.

خودم هم نميدانم اين اراجيف به كجا ختم ميشود؟

شايد به خانه همان زن ...شايد هم به سيم ها برگردد....

چرا كمكم نميكني؟ تو كه بلد بودي سنگ برداري وآينه را بشكني...

زني مقابل تنهايي هاي خودش....و من بخاطر او رفتم باغچه ام را حراج كردم با همه گلهايي كه سعي داشتند يك روز از موقعيت غنچه بودن رها شوند....

هه هه ...همه تان را گول زدم! گلهاي باغچه ام  پلاستيكي بودند!

اگر كسي از من بپرسد: كدام گنجشك را با كدام سنگ بزنم؟جواب ميدهم: كباب پزم خراب است!

قطعه بعدي لابد گوزني جوان است كه روي آتش چوبهاي جنگل داردكباب ميشود.....

هه! باز هم همه تان را گول زدم...من به گوشت گاو وگوسفند حساسيت دارم بدنم كهير ميزند...معده ام درد ميگيرد!

اصلا اين جمله هاي آخري با هم بي ربط نبودن...گوزن هم يك جور گاو وگوسفند است لابد.....ولي...

آن زن....آن تارهاي سفيد مو...اين آينه لعنتي....

چقدر دلم ميخواهد من بجاي تو سنگ بردارم و بشكنمش...ولي...

اين هم كار آدمهاي الكي خوش است.

من فقط بلدم آواز بخوانم

لالايي لالايي...پس چرا نمي خوابي؟

و زن كه خوابش برده نگاههاي مرارا مي دزدد... و من همان طور آنقدر نگاهش مي كنم وآنقدر برايش لالايي مي خوانم تا بيدار شود و بخاطر صداي مزخرفم بكوبد توي گوشم...

چقدر حوصله داري اگر تا حالا به اين ماليخوليليي بي اهميت گوش داده باشي؟

اما اين ماليخوليا كه تقصير من نيست... به من گفتی : استاد لرزش گردنم میگه : ويتامين ..... ات كم شده!!

ومن با همه اين كه باور كرده ام رويش را ندارم....

زن بيچاره ...حالا حتي به درد اين هم نميخورد كه دختر بازها بيايند سراغش...

چرا هيچ كس پيدا نميشود به من بگويد :چرا اين جمله هاي تكه تكه سر وسامان نميگيرند؟

استاد لرزش گردن اگر اينها را بشنود حكم اعدامم را صادر ميكند....

ديروز يك بشكه قير خريده مي خواهد درست دو هفته روي آتش بجوشاندش...به من هم گفته آماده باشم لينچم كند!!

و آن زن موهاي سفيدش را براي چندمين بار نشان داد...

فكر ميكني قيمت كاغذ سمباده چند باشد؟

من كه فكر ميكنم آخرش يكي پيدا شود به من بگويد: به تو چه ربطي دارد؟ تو مزخرفات خودت را بلغور كن!

اگر از دست استادم جان سالم بدر بردم همين چند تار موهاي سياهي را كه روي سرم هست به آن زن بيچاره بدهيد تا با موهاي سفيدش عوض كند....

آن وقت ميگويند: سفيد رنگ پاكي و جواني است...سياه رنگ بدي و همين جور چيزهاي بد ديگر...

 

و گنجشكها از سيم پريدند ...بدون تلواسه نستالژيكي كه مي توانستند تا ابد حملش كنند..

و گوزني جوان خودش را با عشق بازيهاي گناه آلود با يك پلنگ ماده مشغول كرد...

و زني موهايي را كه كه هديه گرفته بود با موهاي سفيدش عوض كرد....

 

+ نوشته شده توسط مهلا قاسمی در شنبه هشتم آبان 1389 و ساعت 21:56 |


هيچ كس وسوسه اش نكرد،هيچ كس فريبش نداد، او خودش سيب را از شاخه چيد و گاز زد ونيم خورده دور  انداخت.....

او خودش از بهشت بيرون رفت ووقتي به پشت دروازه بهشت رسيد انگار ميخواست چيزي بگويد... چيزي اما نگفت....خدا دستش را گرفت و مشتي اختيار به او داد وگفت برو، زيرا اشتباه كردي اما بدان اينجا خانه توست هروقت خواستي برگرد و فراموش نكن كه از اشتباه به بخشش هميشه راهي هست....

او رفت وشيطان مبهوت نگاهش ميكرد.شيطان كوچكتر از آن بود كه او را به كاري وادار كند.شيطان موجود بيچاره اي بود كه دركيسه اش جز مشتي گناه چيزي نداشت....

او رفت اما نه مثل شيطان مغرورانه تا باز هم گناه كند او رفت تا كودكانه اشتباه كند .....

او به زمين آمد وبارها اشتباه كرد بارها وبارها.....

اشتباه كرد مثل فرشته بازيگوشي كه گاهي دري رو بي اجازه باز مي كند يا دستش به چيزي ميخورد و آن را مي اندازد و ميشكند...فرشته سر به هوايي كه گاهي سر ميخورد و مي افتد ودست وبالش را ميشكند......

اشتباههاي او مثل لباس نامناسبي بود كه گاهي كسي به تن مي كند اما ما هميشه تنها لباسش رامي ديديم و هرگز قلبش را نديدديم كه زير پيراهنش بود. ما از هر اشتباه او سنگي ساختيم و به سمتش پرتاب كرديم. سنگهاي ما روحش را خط خطي كرد و ما نفهميديم.....

اما يك روز او بي آن كه چيزي بگويد لباسهاي نامناسبش را از تن درآورد و اشتباهاتش را دور انداخت و ما ديديم كه او دوبال كوچك نارنجي هم دارد دوبال كوچك كه سالها از ما پنهان كرده بود و .....پرزد ورفت مثل پرنده اي كه به آشيانش برمي گردد......

او به بهشت برگشت و حالا هر صبح وقتي خورشيد طلوع ميكند صدايش را ميشنويم .....

زيرا او قناري كوچكي است كه روي انگشتان خدا اواز ميخواند....

نوشته :عرفان نظرآهاري

+ نوشته شده توسط مهلا قاسمی در دوشنبه بیست و ششم مهر 1389 و ساعت 21:29 |