تلواسه گنجشكها....وقتي روي سيم نشسته اند
دلواپسي هاي گوزني جوان....در فصل جفتگيري
زني كه براي اولين بار موهاي سفيدش را مي بيند
اين آينه لعنتي.....اين آينه لعنتي...
آينده خلاصه سر ميرسد...حتي اگر خودت را بكشي....موهاي زن يكي يكي سفيد ميشوند....
گور پدر تمام پيشگوها....من که بهتر از همه ميدانم زني كه هيچ وقت به تو لبخند نزد امشب با چند تومان كم وبيش سوار كدام ماشين خارجي خواهد شد؟!
يك روز آن طرف آينه زني را ديدم كه به من نگاه ميكرد....واين همه سرگذشت من شد...
يك قاب كهنه افتاد روي زمين شيشه اش شكست....عكسش اما خراش هم برنداشت.
خودم هم نميدانم اين اراجيف به كجا ختم ميشود؟
شايد به خانه همان زن ...شايد هم به سيم ها برگردد....
چرا كمكم نميكني؟ تو كه بلد بودي سنگ برداري وآينه را بشكني...
زني مقابل تنهايي هاي خودش....و من بخاطر او رفتم باغچه ام را حراج كردم با همه گلهايي كه سعي داشتند يك روز از موقعيت غنچه بودن رها شوند....
هه هه ...همه تان را گول زدم! گلهاي باغچه ام پلاستيكي بودند!
اگر كسي از من بپرسد: كدام گنجشك را با كدام سنگ بزنم؟جواب ميدهم: كباب پزم خراب است!
قطعه بعدي لابد گوزني جوان است كه روي آتش چوبهاي جنگل داردكباب ميشود.....
هه! باز هم همه تان را گول زدم...من به گوشت گاو وگوسفند حساسيت دارم بدنم كهير ميزند...معده ام درد ميگيرد!
اصلا اين جمله هاي آخري با هم بي ربط نبودن...گوزن هم يك جور گاو وگوسفند است لابد.....ولي...
آن زن....آن تارهاي سفيد مو...اين آينه لعنتي....
چقدر دلم ميخواهد من بجاي تو سنگ بردارم و بشكنمش...ولي...
اين هم كار آدمهاي الكي خوش است.
من فقط بلدم آواز بخوانم
لالايي لالايي...پس چرا نمي خوابي؟
و زن كه خوابش برده نگاههاي مرارا مي دزدد... و من همان طور آنقدر نگاهش مي كنم وآنقدر برايش لالايي مي خوانم تا بيدار شود و بخاطر صداي مزخرفم بكوبد توي گوشم...
چقدر حوصله داري اگر تا حالا به اين ماليخوليليي بي اهميت گوش داده باشي؟
اما اين ماليخوليا كه تقصير من نيست... به من گفتی : استاد لرزش گردنم میگه : ويتامين ..... ات كم شده!!
ومن با همه اين كه باور كرده ام رويش را ندارم....
زن بيچاره ...حالا حتي به درد اين هم نميخورد كه دختر بازها بيايند سراغش...
چرا هيچ كس پيدا نميشود به من بگويد :چرا اين جمله هاي تكه تكه سر وسامان نميگيرند؟
استاد لرزش گردن اگر اينها را بشنود حكم اعدامم را صادر ميكند....
ديروز يك بشكه قير خريده مي خواهد درست دو هفته روي آتش بجوشاندش...به من هم گفته آماده باشم لينچم كند!!
و آن زن موهاي سفيدش را براي چندمين بار نشان داد...
فكر ميكني قيمت كاغذ سمباده چند باشد؟
من كه فكر ميكنم آخرش يكي پيدا شود به من بگويد: به تو چه ربطي دارد؟ تو مزخرفات خودت را بلغور كن!
اگر از دست استادم جان سالم بدر بردم همين چند تار موهاي سياهي را كه روي سرم هست به آن زن بيچاره بدهيد تا با موهاي سفيدش عوض كند....
آن وقت ميگويند: سفيد رنگ پاكي و جواني است...سياه رنگ بدي و همين جور چيزهاي بد ديگر...
و گنجشكها از سيم پريدند ...بدون تلواسه نستالژيكي كه مي توانستند تا ابد حملش كنند..
و گوزني جوان خودش را با عشق بازيهاي گناه آلود با يك پلنگ ماده مشغول كرد...
و زني موهايي را كه كه هديه گرفته بود با موهاي سفيدش عوض كرد....
+ نوشته شده توسط مهلا قاسمی در شنبه هشتم آبان 1389 و ساعت
21:56 |