تبليغاتX
رشد تنها هدف آفرینش
 

سلام عزیزان

مي بينمت هميشه ارديبهشت هفتم

سال هزار وباران ماه بهار وگندم

مي ريزد از نگاهت رود هزار ويك شب

شبهاي شاهنامه تهمينه تلاطم

سودابه هاي افسون پروانه هاي شعله

افسوس هاي دشنه سهراب هاي مردم

آرش كمان عاشق البرز كوه آهو

رفتن رها شدن در صبح وگل وترنم

من با تو هستم اي شعر اي شهرزاد عاشق

مي بينمت هميشه در خواب هاي چندم

با مرد باستاني درآب هاي جادو

سال هزار وباران ماه گناه وگندم.......

عیدتان مبارک و همه ایامتان عید باد

 

+ نوشته شده توسط مهلا قاسمی در پنجشنبه پنجم آذر 1388 و ساعت 22:23 |
 

با تو سلام مي كنم از جاي جاي شعر

ازآستان سبز غزل اين خداي شعر

من از تو حرف ميزنم و ميشود غزل

هرواژه اي براي تو از ابتداي شعر

دربيت سوم غزلم محو ميشوي

پيدا نميشوي مگراز رد پاي شعر

من مي نويسم وقلمم گريه مي كند

باريده باز باران كجايي كجاي شعر؟

مثل هميشه اين غزلم هم تمام شد

اما تو جلوه مي كني از ابتداي شعر........

 

سلام دوستان من

اميدوارم اين غزل مقبول طبعتان واقع شده باشد...من اين ذوق دوباره نوشتنم رو فقط وفقط مديون دوست گلم كيميا ميدانم بي تعارف.كسي هم حسوديش نشه چون من عادت ندارم براي خوشايند ديگران مديحه سرايي كنم وهمه رو با خودم داشته باشم.اصلا ديگران رو با خودم كارد وپنير كردن از صفات مشهور منه! ديگه خود دانيد با اين اخلاقيات چرند پرند من!

 شادیتان آرزوی قلبی من است

+ نوشته شده توسط مهلا قاسمی در جمعه بیست و نهم آبان 1388 و ساعت 8:55 |
 

سلام ياران هميشگي

آدمي كه سر از تنش جدا شد ديگه تلقين كردن نميخواد!

هر وقت به ياد اين جمله *هدايت عزيز* مي افتم واقعا حالم دگرگون ميشود.حقا كه گل گفتي دوست من. نور به قبرت بباره.انگار حال همه ما چند وقتيه همينطوره .من كه دارم همينطور بي وقفه به قتل وعام اين روزهاي عزيزي كه هرگز تكرار نميشوند ادامه ميدهم.افسارم هم عجالتا دست خودم نيست!ولي چون تصميم ندارم براي ابد همه رو با خودم كارد وپنير كنم امروز كمر همت به ميان بستم تا براي خرده فرمايشات دوستان قيام كنم!

در هر صورت براي امروز شعري انتخاب كرده ام از يك شاعر مجهول الهويه اسبق ! البته اين شاعر محترم از وزن وقافيه وساير عروض شعري بي اطلاع است ! پس اگر در اين رابطه اشكالاتي ديديد بجاي ايراد گيري براي سلامتي عقل اش بشينيد دعا كنيد! افتاد؟!

 

ديده در ديده او دوختم وجان نشناخت

حرمت اين نگه بي سر وسامان نشناخت

بار بربست زبهر سفري دور و دراز

قدرت سحر دراين بعد مكان مكان را نشناخت

گرچه بس جور كشيد وغم دنيا بچشيد

قدر اين رايحه مهر به زندان نشناخت

جهدها كرد بيابد صدفي پرگوهر

چون ببست چشم همان جوهرپاكان نشناخت

گرچه آن خنده او داشت طنيني صادق

فرحت روح فزاي لب خندان نشناخت

درسرش بود تمناي رضاي معشوق

بود سرمست چنان صبح صبا را نشناخت....

شاديتان هميشه آرزوي من است....

 

+ نوشته شده توسط مهلا قاسمی در جمعه بیست و دوم آبان 1388 و ساعت 19:39 |

سلام دوستان

درد فروریختن رو باید حس کنی تا دوباره بتوانی برخیزی....ژید

خیلی وقته میخوام بیام اینجاو براتون بنویسم وشما هم مثل همیشه همدرد وهمدلم باشین ودردباید بودن را لااقل با هم قسمت کنیم....ولی چکنم که حسی برای نوشتن وذهنی برای آفریدن این روزها برام باقی نمونده...نه اینکه فکر کنید شاخ غول رو دارم میشکونم یا فکر میکنم مشکلات فعلی منو تو دنیا هیچ کی نداره! نه خدا را شکر تا این درجه هنوز بیشعورنشدم ...البته مسائلی که تو این دوماه هم همه شاهدش بودیم دراین حس و حال بی تاثیر نیست ولی بی تعارف من از این مسائل اخیر با اینکه بشدت آسیب دیدم اما شوکه نشدم شاید چون حافظه تاریخی خوبی دارم ویا به قول دوستی حس ششم قوی...به هرحال مسائل ومشکلات عدیده ای هست که این روزها با اونا دارم دست به یقه میشم حالا یا اونا قویترن وما رو زمین میزنن یا ما برنده نهایی میشیم....

غرض از نوشتن این چند جمله همین بودکه بیام بگم دلم برای همه تون تنگ شده ودوستتون دارم چه اونایی که برام نظر میذارن چه اونایی که تو دلشون ما را به یاد میارن مخصوصا کیمیا ومهدی مهرنگار وهیدر عزیز واقعا از همه تون ممنونم دوستان ...من هروقت فرصتی برای خود بودن خودم پیدا میکنم میام وبهتون سر میزنم  اگر نمیرسم نظری براتون بذارم با بزرگواری خودتون منو عفو کنید.....

راستی سالها قبل در دوران جهالت جوانی!تعدادی شر ورو سرودم که بعضی از اونا رو هنوز دارم شاید یک مدتی اونا رو بنویسم تا دست به نوشتنم باز بشه. تا نظر شما چی باشه؟ از امیر عزیز هم ممنونم همیشه باگفته های به موقع اش یادم میندازه کی هستم ودارم کجا میرم؟

درضمن وبلاگ ژوکر عزیزهم راه افتاد .کسانی که با نوشته هاش آشنا هستن میدونن چه قلم توانا وطنز گزنده ای داره.در پیوندهام میتونید پیداش کنید به اسم یادداشت های یک ژوکر...

تا بعد خدانگهدارتون

 همیشه سبز باشید

+ نوشته شده توسط مهلا قاسمی در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 و ساعت 20:36 |
 

روز اول مدرسه بود بچه ها ی کلاس اول با شوق وذوق فروان یکی کی وارد کلاس میشدند....

خانم معلم به هر بچه ای که وارد میشد یک قطعه پازل میداد وبچه سرجای خود می نشست.پشت هرقطعه شماره ای بود .او شماره ها را یکی یکی میخوند و هرکودک قطعه پازل خودش را می آوردوخانم معلم آن را درجای درست برصفحه مقوایی قرار میداد.نوزده کودک نوزده قطعه پازل را آوردند اما پازل هنوز یک قطعه کم داشت وبچه ها نمی توانستند زیبای شکل کامل شده را ببینند.یکی از کودکان آن روز به مدرسه نیامده بود وبرای آن که کل تصویر آشکار شود کلاس به قطعه پازل او نیاز داشت...به این ترتیب خانم معلم به زیبایی به بچه هانشان داد که تک تک آنها چه اندازه برای کامل کردن کل کلاس مهم هستند...........

 

تک تک ما هم برای کل بشریت مهم هستیم.هریک از ما قطعه مهمی داریم که به تصویر کل زندگی هدیه دهیم. اماوقتی در منیت خودمان گرفتار میشویم واز زندگی و خود واقعی مان دور میشویم امکان ندارد بتوانیم قطعه پازل مربوط به خودمان را در مکان تعییین شده قرار دهیم.تا با خودمان به صلح نرسیم امکان ندارد بتوانیم اجزای لازم برای ابراز وجود الهی مان را بیرون بکشیم.کل نمایشنامه ما یعنی تک تک تجربه هایمان،تمام بخش هایی از خود که دوستش داریم یا از آن بدمان می آیدقطعه منحصر به فرد ما را تشکیل می دهند.بعضی از ما قطعه میانی، برخی انتهایی، برخی گرد و بعضی قطعات بزرگتر داریم.اما مطمئن باشید هیچ قطعه دیگری در پازل درست مانند قطعه شما نیست.بعضی شبیه قطعه شما هستنداما هیچ کدام درست مانند قطعه شما نیست.هدیه بی همتای شما در جایی درونتان نهفته ومنتظر شماست تا همه تجربه های مورد نیازتان را جمع آوری ودر نهایت قطعه پازل مربوط به خودتان را عرضه کنید.هر روز شما تجربه های مناسبی را فرا خوانی می کنید تا خرد لازم را برای ایجاد ترکیب منحصر به فرد خود- یعنی قطعه خاص خودتان- را در پازل بدست آورید..........

سلام دوستان گل وبلبل همیشه من!

داشتم به انتخابات پیش رو فکر میکردم که این داستان زیبا به ذهنم رسید. ربط دادنش دیگه باشه به عهده هوش وافر شما!

خلاصه کنم انگار ما هم کمی تا قسمتی داریم به جرگه آدمها وارد میشویم وسرمان به سنگ زمانه خورده برای اولین بار یادمان افتاده انگار اونقدر بزرگ شدیم  البته سنا که بتوانیم برای خودمان تصمیم گیری کنیم ورای بدهیم مثلا!

اما جان شما هر چه فکر می کنم کسی رو از خودمان شایسته سالارتر نمی بینم!حالا این نظر ماست فردا نیاین بگین من انتخابات رو تحریم کردم !وعلیه اون سخن پرانی کردم ؟! از شما که بعید نیست مارا به جویی بفروشید!!استغفرالله!

 حالامنظورم چیست؟هیچی به خدا! ...شما بیزحمت یک بار دیگه داستان بالا را مطالعه فرمایید متوجه عرایضم خواهید شد.....

شادیتان آرزوی قلبی من است

 

+ نوشته شده توسط مهلا قاسمی در جمعه پانزدهم خرداد 1388 و ساعت 16:40 |
 

سلام دوستان

جا دارد قبل از هرسخن از دوستان خوب و باوفاییم که تو این مدت غیبت کبرای من صبر و تحمل به خرج دادند وبا چوب ولگد وفحش به جانم نیفتادند کمال تشکر وامتنان بی پایان خودم رو اعلام کنم.....

کیمیا ی عزیزم هیدر عزیز نیمای عزیز مهدی عزیز عمو قندک جانم هلمای دوست داشتنی میترای عزیز بابک عزیز محمد عزیز قاسم گرامیخسرو عزیزنیایش گرامی و و وکلیه دوستان و دشمنان دوست داشتنی ام، همه تان را صمیمانه دوست دارم وروی ماهتان را از راه دور می بوسم(البته خانمهای گرامی را عرض کردم!اینجا مملکت اسلامی است خواهشمندم شئونات اسلامی را خودتان به زبان خوش رعایت فرمایید!)میدانم از دستم شاکی هستید حق دارید من هم قصد هیچ گونه توجیه وتوضیح ندارم که خودم از هرچه توجیه ولو درست بیزارم پس فقط عرض کنم خدمتتان که یکی دو هفته دیگه هم منو همینجوری تحمل کنید تا انشاءالله از ماه دیگه که کمی فرصت سرخاراندن پیدا می کنم بتونم مجددا در خدمتتان باشم....

این مختصر را نوشتم تا خدای ناکرده مثل مهدی مهرنگار عزیزم این فکر بد شیطانی به سرتان نزند حقیر برای دوستان ارزشی قائل نبوده ونیستم. نه .فقط مسئله اینجاست که گرفتاری های مختلف حالا از هرنوع واقعا برام وقتی برای سرکشی به وبلاگم رو نمیده.

درضمن نیماجان خیالت راحت باشه دیگه از وادی ها خبری نیست واگر زنده باشم چند وقت دیگه با یک حال وهوای دیگه خدمتتان خواهم رسید! این خط آخری خیلی معنی داشت دوباره بخونید تا متوجه عرضم بشوید!

شادیتان همیشه آرزوی قلبی من است

 

 

+ نوشته شده توسط مهلا قاسمی در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 21:15 |
دوستان خوبم سلام

چند روزی بیشتر به شروع سال جدید نمانده.....هر چه در این باره بخواهم بگویم فقط تکرار مکررات است پس به همین بسنده می کنم که بیاییم سال نو را با نگرشی جدید به مسائل پیرامونمان شروع کنیم.بیشتر به خودمان توجه کنیم به حرفهایمان به رفتار وکردارمان وبطور کل به همه آنچه که من نوعی ما را تشکیل می دهد. به نوع قضاوت هایمان در مورد دیگران وخودمان. ببینیم چقدر می توانیم سال جدید را با تحول در من خودمان شروع کنیم ودریابیم با قلبمان نه با ذهنمان که سال قبل چقدر به خود اصیلمان پرداخته ایم و چقدر به روزمره گی ها مشغول بوده ایم ؟بیاییم صادقانه با خودمان خلوت کنیم وبدون اینکه بخواهیم به خودمان دروغ بگوییم بینیم آیا نوع زندگی مان در سال پیش تامین کننده من درونیمان یا خواست واقعی مان بوده وآیا از آن راضی و خشنود بوده ایم یا نه؟ واگر اینطور نبوده آیا برنامه ای در جهت تغییر این شرایط برای سال بعد  داریم یا نه؟ تا همراه با آغاز سال نو نگرشی نو نیز به خود و نوع زندگیمان داشته باشیم...........

خوب فکر می کنم حرف کافی است و اونایی که باید تغییر کنند منظور مرا ورای این کلمات ساده درک کرده اند. اونایی هم که  درک نکردند وخود را خوشبخت وراضی پنداشتند خوب برایشان خوشبختی بیشتر از امسال آرزو می کنم!

پیشاپیش سالی شاد وپر از تغییرات مثبت برایتان آرزومندم دوستان خوبم

 شاد باشید و شادی را به دیگران هم ببخشید اگر چه با یک لبخند 

+ نوشته شده توسط مهلا قاسمی در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 و ساعت 23:54 |
 

سلام دوستان من

وادي پنجم را وادي فنا شدن یا ناپدید شدن نام نهاده اند.........

در وادي چهارم وارد خواب وتاريكي ميشويم اما در اين وادی پنجم بايد وارد قلمرو مرگ شويم....

بهتر بگويم قبلا وارد ناخود آگاه فردي شديم وحالا بايد به ناخودآگاه جمعي داخل شويم ودراينجاست كه ترس عظيم شروع ميشود. چرا كه داريم  فرديت خود را از دست مي دهيم.در وادي چهارم لااقل اين دلخوشي بود كه وجود داريم هرچند به تاريكي وارد ميشديم .اما اينجا ديگر اثري از ما نخواهد ماند واين دلهره آور است. بزرگترين ترس و نگراني دارد شكل مي گيرد ....شما درحال ذوب شدن و محو شدن هستيد اما تمام هستي شما مايل است وجود داشته باشد.... دلتان شديدا ميخواهد به مرحله قبل برگرديد حداقل آنجا فقط تاريكي بود نه تجزيه شدن واين تجزيه شدن را اكنون با همه وجودتان داريد لمس مي كنيد ومي بينيد. پس از مدتي ديگر حتي رد پايي هم از شما بجاي نمانده...........

جنبه منفي اين وادي چسبيدن به خودتان است وجنبه مثبت آن آرام گرفتن در غير خود......

بودا ، مولانا و خيلي ديگر از معلمان بشريت همواره تاکید داشته اندكه:

خود را بياد نداشته باش فنا را به ياد بسپار...

و ما بايد خود را براي اين نابودي ظاهري آماده كنيم تا بتوانيم لذت حقيقي را بچشيم.....

همه بدبختي ما از اين من است هر فكري كه من را به وجود آورد در ناداني است...

من يك آدم خاص هستم! اين عقيده شماست ووقتي كسي ارزش شما را درك نكند دردورنج به جانتان سرازير ميشود. اما وقتي انديشه من را رها كرديدو فهميديد كه هيچ نمي دانيد ويك هيچ كس خالي شديد براحتي اين وادي را پشت سر ميگذاريد.............

شاد باشید

 

+ نوشته شده توسط مهلا قاسمی در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 و ساعت 21:30 |

سلام دوستان

و اما پس از وادي سوم، نوبت به چهارمي يعني وادي رنج ها ميرسد....

در اين وادي وارد ناخودآگاه خود ميشويم.تا اكنون به جهان آگاه وروشن محدود بوديم و حالا وارد بخش سياه وتاريك روحمان شده ايم .بايد بياموزيم كه در اولين قدم بايد ميزان هوشياري خود را بالاببريم.در عرفان از ناخودآگاه، به شب تاريك ايمان ،ياد شده .پائولو كوئيلو هم در كتاب بريدا به تفصيل از اين شب تاريك سخن گفته.

تا قبل از اين وادي شايدخيلي از ما ميتوانستيم با كمي تلاش به تنهايي راهمان را ادامه دهيم اما از اين وادي به بعد بايد حتما به كمك يك بلد راه واستاد كه اين تاريكي را پشت سر گذاشته، طي طريق كرد.چرا؟چون شما در حال فرو رفتن در تاريكي هستيد واين توليد شك وترديد مي كند.يك ترديد بزرگ درشما شكل مي گيرد. البته اين شك با ناباوري فرق اساسي دارد. مثلاوقتي از ما مي پرسند روح وجود دارد يا نه؟ مي گوييم شك داريم! اما اين شك نيست يك ناباوري است .بايد بگوييم نميدانم ، نه شك دارم.

شك يك مقوله وجودي است.مثلاشما در حال عبور از خيابان هستيد وناگهان يك موجود فضايي روبرويتان سبز ميشود و شما جا ميخوريد.اين شك است چه حقيقي باشد چه نباشد.

خوب درشب تاريك ايمان هم ما دچار چنين شكي ميشويم.شك درمورد وجود خدا.ما در جستجوي نور بوديم وحالا فقط تاريكي بيشتر نصيبمان شده.در دلمان ترديد بوجود مي آيد كه آيا داريم راه را درست ميرويم؟آيا جستجويمان بيهوده هدر نرفته؟حالا همان مقدار چيزكمي را هم كه مي دانستيم ديگر نمي دانيم!زير پايمان ناگهان خالي ميشود: شايد اصلا خدايي وجود ندارد وكل سفرمان هم بي معنا بوده!چه كاري بود من كردم؟كل اين سفر مذهبي بيخود وبي معناست!كاش لااقل در دنيا بودم و لذتم را ازآن ميبردم مثل همه!

اينجاست كه استاد واقعي شما را از نگراني ميرهاند......

بله نور زيباست اما تاريكي از آن هم زيباتر وعميق تر است به شرطي كه بياموزيم چطور به آن نگاه كنيم وبه آن خوشامد بگوييم وآرامش داشته باشيم.اگر چند لحظه به خورشيد نگاه كنيد تاريكي چنان زياد ميشود كه نميتوانيد آن را تحمل كنيد اما اين تاريكي فقط ناشي از برداشت ماست.در شب تاريك ايمان هم اين استاد است كه دست مارا مي گيرد و ما را از ترس و نگراني در مي آورد كه: نترسيد اينجا تاريك نيست. بلكه اولين قدم براي ملاقات با خداست.

دراين مرحله بايد با مرگ واقعي روبرو شويد. اگر بترسيد يا از خودتان دفاع كنيد وتسليم نشويد ديگر هرگز به مرحله چهارم نخواهيد رسيد.

پس جنبه مثبت وادي چهارم اعتماد وتسليم است.تسليمي بي چون وچرا.يك تسليم محض بي سوال وجواب...... وجنبه منفي آن شك وترديد.....

تا وادي بعد خدا پشت وپناهتان

 

+ نوشته شده توسط مهلا قاسمی در جمعه شانزدهم اسفند 1387 و ساعت 13:45 |

سلام دوستان

و اما وادي سوم.........

وادي سوم را موانع تشكيل مي دهد...

وقتي از وادي دوم رد شديد ووجدانتان بيدار شد تازه مي بينيد كه چقدر مانع پيش رويتان قرار دارد. استاد غزالي اينجا 4 مانع را برشمرده که عبارتند از:جهان مادی-وابستگی-شیطان وخودنفسانی.

 دراینجا سعی میکنیم به طور خلاصه این موانع رابررسی کنیم:

1-جهان اغواگر كه بسيار فريبنده و جذاب است.در طول تاريخ تمام انبيا  واولیابه ما درمورد نكوهش دنيا پرستي تذكر داده اند. چرا كه وقتي تمام وجود ما خواستن دنيا شد خدا خواهي بطور طبيعي محدود ميشود.البته دنيادوستي درنفس خودش بد نيست اما اگرآن همه خواسته وميلتان شد خطرناك است چون همه خواسته ها در نهايت بايد به خواست بزرگ يعني خواستن خدا بيانجامد ودراين صورت است كه ميتوانيد وادي سوم را پشت سربگذاريد.....

2-دومين مانع وابستگي به ديگران است .دلبستگي خوب است اما وابستگي خطرناك است چون بصورت يك سد ومانع براي رفتن بسوي خدا عمل ميكند.بله،شما ميتوانيد دلبسته زن وفرزند ودوستانتان باشيد اما بايد بدانيد همه ما مسافراني هستيم كه دريك راه با هم آشنا شده ايم و برحسب منظوري خاص چند صباحي بايد دركنار هم زندگي كنيم شادي كنيم رنج بيريم و....

ديريا زود يا با مرگ خود وعزيزانمان يا با جدايي راههایمان از هم جدا ميشود ....

پس با مردم باشيد عاشقانه، اما وابسته آنها نشويد تا بتوانيد با آزادي كامل از آنها دور شويد.

3-سومين مانع شيطان است يا همان نفس اماره ...

ذهن يا همان نفس هميشه با شماست هرچند كه كه با بيداري وجدان به هوشياري بالايي رسيده باشيد باز نفس در گوشه كنار قلبتان پنهان شده.ساده نباشيد. نفس در درونتان است نه چيزي در بيروني شما .درآخرين لحظه كه عيسي مسيح درحال به صليب كشيده شدن بود اين نفس درونش بود كه به اونهيب ميزد : تمام دنيا دردست توست تو ميتواني با اعجازت به تمام جهان حكومت كني چرا بايد رنج ببري؟چرا بخاطر خدايي كه حتي حالا هم دربالاي صليب هم از تو حمايت نميكند بايد اين همه مصيبت ورنج را تحمل كني؟

اما مسيح به اوو درواقع به نفسش ميگويد: نزديك من نيا!گمشو!من ذره اي به وسوسه هاي تو علاقه ندارم. من در دنياي سير ميكنم كه تورا ازآن خبري نيست...

اما آخرين و بزرگترين مانع خود است....

وقتي نداي وجدان در شما بيدار شد ناگاه يك خود بزرگتر درشما شكل ميگيرد كه:

من با همه فرق دارم! من آدمي فوق العاده ام ! به بينش و حكمت رسيده ام ! من يك انسان مقدسم و....

اگر گرفتار اين خود شويد هرگز نميتوانيد وادي چهارم را از سر بگذرانيد ودركمال تعجب مي بينيد كه كمال روحي تان به يك مانع بزرگتر برايتان تبديل شده.اما بدترين كاردراين مورد اين است كه با خودوتمايلاتتان بجنگيد .هرجنگي به معناي سركوبي است وبا سركوب كردن هرچيز  خودتان هم سركوب ميشويد.نيازي به جنگيدن نيست همين كه آن را درك كنيد خود بخود ازبين ميرود.

كافي است دقيق وهوشيار باشيد، يك تماشاگر صرف بمانيد. نه با آن دوست و نه دشمن شويد.

داشتن هرگونه احساسي دراين مورد يعني شما دلبسته آن شده ايد چه حس دشمني چه دوستي فرقي ندارد.چرا؟ چون دشمن هم مثل دوست به زندگي انسان معنا مي بخشد چگونه؟درهنگام جنگ با دشمن حس خاصي به شما دست ميدهد كه ازآن لذت ميبريد و وقتي دشمني ديگر دركار نباشد اين خودي كه براثر جنگيدن باآن ارضا ميشد ديگر راضيتان نميكند پس مجبور ميشويد بدنبال يك دشمن تازه برويد!

پس سعي كنيد احساس هاي دوستي و دشمني با خود را كنار بزنيد و فقط به ماهيت خودبا دقت وهوشياري كامل نگاه كنيد....

تا وادي بعد دست حق نگهدارتان

 

 

+ نوشته شده توسط مهلا قاسمی در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 و ساعت 22:23 |